X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
دوشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1392

آرزو

همیشه برایم آرزو بود.

اسکله ی هلیله ، آباد ودایر.لنج هم می توانست بدون آنکه لهام شود درونش وارد شود.بوام(پدرم) با مرحوم حاج بشیر وچند نفر دیگه (یادم نیست) لنجی داشتند که خودشان سفارش ساختش را داده بودند. ازاین بابت می گویم که مدتی بوام وبعضی روزا حاج بشیر می رفتند بندر عباس ، بندر خمیر.جایی که جازشان در حال ساخته شدن بود.

شب ها به امید آنکه پدر دلش نرم شود ومرا هم با خود به دریا ببرد می خوابیدم.اما دریغ که یک بار هم مرا با خود همراه کند.

-سختن بوا خیلی سختن.

همیشه این جمله پایانی بود بر التماس هایم.

...

تابستان 1363

بندرگاه بودم ، به همراه ممسن( محمد حسن) وعلسین (عبدالحسین) .داشتم به آرزویم می رسیدم و داشتم جاشو می شدم.

منزل حاج عبدالله درست روبروی اسکله بود.خانه ای با چند اتاق که در های آن رو به قبله باز می شد.سکنچه ای سیمانی ، کوتاه اما به طول اتاق ها. جلوی خانه چند تا در خت نخل بود وتعدادی  ره (تور ماهیگیری) .، تاپول و چیزهای دیگری که خیلی هم منظم کنار هم نبودند.هرچه بود جای خوبی برای مرغ وخروس های حاجی بود .گوسفندی هم با بند به یکی از نخل ها بسته شده بود.

پایین سکنچه توی حیاط ماندیم. من  و علسین. ممسن  رفت توی اتاق.صدای پاسخ سلام حاجی وهمسرش را شنیدم.پسر بچه ای از اتاق بیرون آمد.نگاهی به ما انداخت و از در بیرون رفت.نگاه همراه با احترام ما را هم ندید و یا توجهی نکرد.

چند لحظه ای که به نظر خیلی طولانی آمد ، گذشت .حاجی از در اتاق پا را بیرون نگذاشته بود که هر دو با هم سلام کردیم.

مکثی کرد.نگاهمان کرد.دو پسر بچه لاغر آفتاب خورده .شاید با خودش هم گفت :مردم جاشو دارند وما هم ...

اما احتمالا ملاحظات فامیلی اجازه به کلام درآمدن این فکر را نداد.

یادم نمی آمد که تا حالا حاج عبدالله را دیده باشم ، یا اگر هم دیده بودم توجه کافی نکرده بودم.اما حالا جاشوی او بودم.

بازوان عضله ای و سینه برآمده  نشان از توان جسمی اش داشت.موهای سینه اش مرز بین گردن وکنج فراغ به تن چسبیده اش را معلوم می کرد.

-علیکم السلام .تو بچه ی کی هستی .

هردو با هم جواب دادیم.می دانست .شاید می خواست تشخیص خود را هم امتحان کرده باشد.

-کار تو دریا سختن.

از ترس نخواستنمان ، سکوت را بهترین حالت می دانستیم.

حاجی تصمیم خود را البته گرفته بود ولی می خواست خواسته هایش را هم به ما متذکر شود.

دمپایی اش را پوشید واز پله های سکنچه پایین آمد.از کنارم که رد شد بوی شرجی و دریا بیشتر شد.

از حیاط بیرون آمدیم .اسکله پیش رویمان بود.سه چهار برابراسکله هلیله.

-اگر هلیله ای ها  بیشتر همت می کردند  می تونستند اسکله بهتری بسازند .

سخن حاجی بود والبته درست.

اما آنچه الان بیشتر برایم مهم بود رفتن به دریا بود وجاشویی کردن.

پشت سر حاجی راه افتادیم.سمت چپ اسکله جایی که لنج پهلو گرفته بود.

-بوی دریا اینجا انگار با هلیله فرق می کو.(آرام گفتم  تا حاجی نشنود)

-برو عامو تو هم .مگه دریا با دریا فرق می کو.علسین بود.

لنج آرام اما مدام به چپ وراست مایل می شد.گویی به دنبال شانه ای می گشت که خود را به آن یله دهد.بعد از سال ها سرسپردن به آب ، پهلو به پهلو نهادن  به هم درد ، آرامش آبی هر دو را به ارمغان می آورد.موج نیز بی هیچ دریغی تن خسته هر مانده در آبی را نوازش می داد.چه آنکه می دانست وچه آنکه نوازش را تازیانه ای بر پیکر خود می دانست.

غلامرضا روی اسکله ، قالب های یخ را از وانتی که همان نزدیکی ایستاده بود در می آورد و از روی دوسه به درون لنج هل می داد.مرد دیگری که بعد فهمیدم محمد عرب است قالب ها را می گرفت وبه سمت خن می برد.

به پدرش سلام کرد وسلام ما را هم جواب داد.دست پاچه بودم ونمی دانستم چه باید بکنم.دو همراهم اما با تجربه تر .هردو رفتند توی لنج.

-تو کمک غلومرضا یخا –یخ ها- را از تو ماشین در بیار.

شوق کار دریا بود یا هرچیز دیگر ، تحمل سردی قالب های یخ را برایم آسان می کرد.

کار بارگیری یخ ها تمام شد.

دوسه ، باریک نبود اما خیس وبا تلاطم لنج یا سردی قالب های یخ ، مقداری لرزان.بسته ای که به عنوان خوردنی شامل سه چهار لیمو ، نان وخرما بود را گوشه ای گذاشتم.توی لنج بودم ، آرزوی چند ساله ام برآورده شده بود.قماره ، خن ، سکون ، لنگر ، تخته جل ...و همه چیزهایی را که دوست داشتم الان  لمس می کردم.

برگه پاسگاه را که رسول آورد حاجی لنج را حرکت داد...