X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1390

ماه رمضان

از عصر همه انگار منتظر چیزی بودند.آفتاب که رفت خیلی از مردان وپسران جوان رفته بودند بالا ی پشت بام .بابام هم رفته بود .دوست داشتم من را هم ببرد .

-نه بوا الان می آم دومن.

روبه سمت قبله ، صاف صاف نه  یه خورده هم به سمت  شمال  ایستاده بودند و روبرویشان را نگاه می کردند.عامو غلومرضا هم بود .عامو حسین هم. مشهدی عوض هم بالا رفته بود.

-دی مگه چه خبرن.

- می خوان ببینن ماه امشو در می آد یا نه.

-سی چه !

-اونا ! اونا ! ماه!

جواب  مادرم در صدای صلوات  رو به دریا ماندگان گم شد.من هم صلوات فرستادم  اما نه ماه را دیدم ونه پاسخم را گرفته بودم.

 اذان که تمام شد پدرم نمازش را شروع  کرد.مثل همیشه باز هم موقع سجده روی دوشش رفتم ومثل همیشه او هم سجده اش را طولانی کرد. بلند که می شد آرام از کمرش جدایم می کرد.وباز هم دوباره.دوست داشتم  خیلی بار سرش را روی مهر بگذارد.

-دی برو ول (آن طرف) .

الله اکبر بلند بابا نمی دانم  جواب مادرم بود که رهایش کن یا تشر به من.اما هرچه بود نمی توانست مرا  از این خوشی  به دور بدارد.

شام را خوردیم.اما توی سفره ی امشب برنج نبود.

بعد از شام پدر که بلند شد برود بیرون گفتم:بوا بیام.

انتظارم نه گفتنش بود.مثل وقتایی که  من را نمی برد.اما این دفعه نه نگفت.نگاهش می گفت: بلند شو بریم.

-دی خلیل لباساش عوض کن تا بریم.

لباس هایم را تنم کرد .چه بوی خوشی می داد.

شاید پدرم هم می دانست که اگر از پله های مهتابی بیام پایین ، لباس هایم کثیف می شود.از روی مهتابی بغلم کرد.عرق شانه هایش صورتم را خیس کرد.سرم را چرخاندم وبه شانه دیگرش  تکیه دادم. لنگوته اش روه همان دوشش بود.صورتم را بهش کشیدم.

-بوا کیا (با ضم کاف) می ریم.

-حسینیه.

-حالا خو، شون(شب است).

-می شیم مقابله بوا.صوا(فردا) ماه رمضونن.

-خو صوا ماه رمضونن ، حالا سی چه می ریم.

-می ریم قرآن بخونیم.

رسیدیم ودیگر مجالی برای پرسیدن نبود.

چهارتا چراغ پمپی که دوتای آن را به چندلی بسته بودند فضای حیاط حسینیه را روشن کرده بود. حیاط از حدود یکی دومتر جلوتر از در ورودی فرش شده بود.قالی ها را کنارهم چیده بودند جایی دوقالی کوچکتر را کنار یک قالی بزرگ قرار داده بودند وقسمتی را هم با فرش هایی  زیلو مانند پوشانده بودند.دمپایی ها را همان کنار در می گذاشتند.روبروی در حسینیه بغل حصار میله ای  همانجا که یه روز سر یوسف خادا(خداداد) بین میله هایش گیر کرده بود ومشهدی غلوم با چه زحمتی سرش را از بین میله ها در آورده بود، یه میز کوچکی بود که روش یه پارچه سبز رنگی بود، جلوش هم یه قرآن بزرگی روی جا قرآنی-یه چیز قشنگی بهش می گفتن ،رل ، رحد یا شاید هم رد-رحل- بود.هیرون حیاط چسبیده به دیوار مشهدی حبیب ، کواد(با ضم کاف وتشدید واو) حوض ، مشهدی غلوم زغال های  تازه گر گرفته اش را توی منقل  مرتب می کرد. یه کتری بزرگ آب را گذاشته بودوسط منقل وزغال ها را دور آن می چید.خادا(خداداد) استکان ها را کنار هم توی سینی می چید. حدودا ده تا نه خیلی قلیون هم کنارش بود.

محمد عامو غلوم هم داشت یخ ها را از توی یخدون در می آورد و  می شکست.تشنه ام شد .بابام رفته بود توی حسینیه .رفتم دنبالش .-بوا او ( آب ) می خوام.

حیاط کم کم پر می شد.نمی دانستم کجا باید بنشینم. پدرم مرتب در رفت وآمد بود.به ستونی تکیه دادم.نور چراغ پمپی چشمام را اذیت می کرد.چشمام را بستم...

اللهم صل علی محمد وآل محمد . چشمانم را که باز کردم سرم روی پای بابام بود. مقابله شروع شده بود.